۱
خدا کنج لبش
خال عشق نشسته است
که روح این مردمان
جسم گم میکند دم به دم
۲
من شاعرم
و تو خود شعر
بخند
تا دیوان چشمهایت را
کتابی کنم پر از عشق
۳
خندهام میگیرد
به چتری که
تمام تابستان را گوشهای خاک میخورد
و باران که می بارد
فقط بدرد شعر
۴
لبهای شکل خندهات را
خدا کجای چشمهای من جا کرده است
که هر نمازم
به اقتدای توست ؟!
۵
خندهات شاعرم می کند
حتی اگر
مال مرد دیگری باشد
بیر : هر وقت قرار است بیایی ، شعر طلاقم می دهد