باور کنید ناراحت کننده اس و آزار دهنده که شما منو با نوشته هام بسنجید . من نه به این بیرحمی هستم که میکشم و نه به این پاکی که می نویسم . یک وبلاگ نویس با نوشته هاشه که جذابه ، وقتی نفوذ کنی بهش ، گند میزنی به تمومیه تصویرایی که از رو نوشته هاش ساخته بودی واسه خودت . بهتره اینجور بگم که من وجود خارجی ندارم ، من شعر بلد نیستم،من وحشی تر از این کلمه ها و جمله های عاشقانه ام و این وبلاگ زاییده بعضی وقتها دلتنگی.همین ...
هر شب خواب مي بينم آن لحظهاي كه بودنت را به آتش كشيد . انگار منتظر ايستادهاي كه من از در پا بگذارم به حياط و تو شروع كني به داد زدن :"ديدمت كثافت ، با اون سياهموي سياهچشم كه پوست سفيدش ذوق ميكرد تو چشمات ، با اون هرزهي خيابونگردي كه تا سوار ماشينت شد لباتو به دندون كشيد ، ديدمت نامرد، گازشو گرفتي و من چند متر عقبتر گريان سوار ماشيني شدم كه بوق پشت بوق روي خط اعصابم راه مي رفت ..."دلشورهام بي دليل نبود . تمام راه را دويده بودم كه پيش از اتفاق كنارت باشم اما... براي باورش قسم حضرت عباس بخور،افاقه نكرد هزار بار..."گُه خوردم رويا ، غلط كردم ، نفهميدم . بيا ، جان مادرت فقط يكي ، آبم نميخواد، يكي از قرصاتو بخور و بعد هر چي تو ميگي ، اصلن خودم روشن ميكنم اين كبريتو . تو فقط بخور، بخور رويااااااااااا"... من خسته نبودم ، دلگير نبودم ، جانم به لبم نرسيده بود از اينهمه حرف ، شايعه حتي واقعيت . خائن تو نيستي كه اين آتش كفارهي خيانت من است كه اگر آغوش تو را تمام مردان اين شهر چشيده باشند باز تو فرشتهي پاكيهايي ... و آتش زبانه مي كشد .
هر شب خواب ميبينم آن سياه موي سياه چشم را كه پوست سفيدش ذوق ميكرد توي چشمهام . عذاب من از همان لحظه آغاز مي شود كه كار را تمام ميكنم . دلشوره خورهي جانم مي شود . من تمام جانم را عاشقت بودم و تن ِ غريبه را بو كشيده ام،چرا باختهام خودم را هنوزم كه هنوز است نميفهمم ... نميدانم كه بند كفشم را بستهام يا اينكه زيپ شلوارم را كشيدهام ، فقط ميزنم بيرون ، حتي يادم ميرود ماشين را . ميدوم ، تا جاييكه جان دارم ميدوم . چقدر كم دارم تو را در اين لحظهها . به دلم افتاده است كه گرياني ، به دلم افتاده است كه بيقراري ، من ... من عاشق توام رويا ، حتي اگر تمام دكترها جوابت كنند ، با همه ديوانگيت . تو را بخدا كمي صبر كن فقط ، چيزي نمانده تا برسم ، دوستت دارم ...
هر شب خواب ميبينم بيچارگيم را ، آن عذابي را كه بايد ميكشيدم و كشيدم . باور كن من از تو ، از زنم غمگين نبودم كه بارها و بارها با مردهاي غريبه ديده بودنش ، نه گلم ، نه روياي من ... نه عصباني بودم و نه ناراحت ، حق مي دهم به مرداني كه مدام تو را بُر مي زنند از من ، زيباي من . آنهم در اين حال ِ نزارت ، وقتي كه ميبُري از همه و يادت مي رود قرصهايي كه بايد آرامت كنند تا تو هي نَهانگاري كه باز گم كردهاي مرا و راهي خيابانها شوي يا به اشتباه دست مردي را بگيري و بياوري داخل اين خانه،اين حياط و او ... نه ، من اينها را خيانت نمينويسم .
هر شب خواب مي بينم كه آب شور چشمم سيلي شده است كه تنها خودم را مي برد ، تو شعله ور ايستادهاي و مي خندي به من كه تقلا ميكنم . دستم به جايي بند نيست و دستان تو آتش كشيدهاند به هر چه بند . خورشيد شدهاي وسط حياط و زبانه ميكشد دردهايت ... خواب ميبينم كه آتش كشيدهاي به بالهايت و آرام آرام پر ميزني . شعله با ابريشم حرير موهايت بازي ميكند و لبان تو واژهي دوستت دارم را هجٌي . ديگر نياز به هيچ قرص و دارويي نداري عشق من . آرامتر از هميشه دور مي شوي از من و من پير مي شود دلم ، يتيم ميشوم، خانه آوار ميشود بر سرم ، منكه جز آغوش تو ماوايي نداشتم روياي من ...
بير: به ياد پردیس کریمی و داستانهاي ماندگاري كه مي نوشت
ايكي: عشق دوباره قرباني داد ، كاش كمي قويتر بود حسن ...
اوچ: سلام نيني
دورد: عشقين كي قرارينده وفا اولمياجاغميش...
.
+
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 2:54 توسط کامران فریدی
|