دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته و من میخواهم فرار کنم. دنبال صدای تو میگشتم که با خودم ببرم. در راه گفتم نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اينقدر دلم بلرزد. کجايی؟ (عباس معروفي)
دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی/چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی
روسري آبي چه به چشمانت ميآمد عشق من.برف ميآمد و تو سست،عصر پيادهرو را قدم ميزدي،آرام.برف چنان ميباريد كه خيال برت ميداشت اين خيابان،پيادهرو و كوچهاي كه در آن خواهي پيچيد،شب يك نقاشي است و اندام تو جان ميبخشند به روزمرگيشان ... مني كه گم ميكنم تو را مدام ، آرام از پي رد دنديوايي كه بلند بالايت كرده است قدم برميدارم.نزديكتر كه ميشوم رقص اندامت تندتر ميشود بر روي برف،پريشان پريشان گم ميكني راه خانه ات را.انگار ميترسي كه اينچنين خود را به كوچه هاي ناشناخته ميزني.دست روي شانههات كه ميگذارم،پاهایت قفل ميشوند به هم،برميگردي و نگران نگاهم ميكني و من لبهات را...گريه ميكني اما بيصدا.بغض، كلمه را از يادت برده است و دستهاي وحشي من كه دور گردنت به زهره حلقه ميبندند،ميبرند آرام آرام نفس را از يادت.سرخ به روسري آبيت كه يخ بستي،خداحافظي ميكنم با چشمانت...گم مي كنم تو را باز من ... خانه باغ يادت هست؟ زبان باز كرده بودي،التماسم ميكردي به اشتباهت...يا كه اشتباهي؟! مگر همين ديشب نبود كه جان بي جانت را به برف سپردم و يا پريشبي كه... اينجا چه ميكني پس؟! لخت بر سر دار و فحش بر لبت مدام،كَرَم اين وقتها من...چهارپايه را كه پس ميزنم از امتداد دو پاي كشيده ات،تمام وجودت گريه ميكنند.لزج ترشح ميكني از بهشت اندامت و چكه چكه انگشتان لخت پاهات ميچكند پايين آن را . تقلا كه خستهات ميكند بوسه بر حلقه ميزني و چپ چپ نگاهم ميكني،چيزي نميگويي،حتي يك كلمه و من ياد شعر ميافتم،گريه ام ميگيرد،بلند زار مي زنم ...
سقط كن اين كودك ناقص درون يادت را
من را
و من نامت را ليلي
عشقت را
از مغز استخوانهاي گر گرفتهام
از چشمان كور ِ خاك برسرم
كه جز تو را نميبينند؛
مجنونت نميشوم ديگر
تمام كن
بيا فراموش ِ هم شويم
تا به عجز و لابه ننشسته است
اين مرد معتاد به خواستت،
به احتكار بكش نوازشت را
مرا يتيم دستهايت تمام كن
برو
دربست مينشيني تا خانه و من از آينه بهجا ميآورم تو را،حتي با آن رنگين كمان دست بافي كه بيش از نيم ِ صورتت را پنهان كرده است.خستهاي انگار و چشمهايت بيشتر از هميشه.دوباره لنز عوض كردهاي.شب است،مه جاده را گرفته است و تو خوشبختانه هنوز نفهميدهاي كه از راه خانهات دور شدهايم.غُر ميزني به مه كه سرعت رسيدن را گرفته است و من به نشانه ي تاييد لبخندي به آينه نثار ميكنم.جاده اي را ميشناسم كه زير يك پل قديمي تمام مي شود.چهار چرخ ماشين رو خاكي ِ جاده كه جفتك مي اندازند تازه هول برت مي دارد."اشتباهي نرويم ؟!" هنوز نشناخته است مرا پس از اينهمه عشقبازي.سري را به تاسف ميتكانم و پدال ترمز را گاز ميگيرم:" رسيديم "...ماتش برده است،شك دارد از اينكه ميتواند پياده شود،آرام دست به دستگيره برده و در را باز ميكند،دوپايش به زمين كه ميرسند پا ميگذارد به فرار،پشت رل سيگاري ميگيرانم و چشمهام را ميبندم،سه پك بيشتر نزدهام كه ديوانه وار از همان دري كه پا گذاشته است به فرار،داخل مي شود.تند نفس نفس مي زند و آنطرفتر سگي نيز..." هول شدم،كرايه ماشين يادم رفت.بفرماييد...".انگار نشنيدهام و نديدهام دست لرزاني را كه پر از اسكناس بود،دود هوا ميكنم هنوز.گريهات ميگيرد و شورابه از ميان آرايش غليظ صورتت سُر ميخورد،از آينه انگار زخمي روي گونههات كشيدهاند.روي همان صندلي عقب تاب ميآوري مرا و گريه خيست ميكند.توان كلمهاي حرف زدن را نداري و من حالم بههم ميخورد از اين همه ضعف.چنگ مياندازم به موهات و محكم ميكشانمت روي خاك،تحمل حقارتت را ندارم،قفل سنگين فرمان را كه بالا ميآورم گريهات مي بُرد.با لباني كه به هم قفل شدهاند فرياد مي زني با تمام درون و چشمهاي توست زبان اين التماسها.داد ميزنند از ميان سيل خوني كه از ريشهي گيسوانت ميجوشد...خسته ميشوم از اينهمه بالا و پايين آمدن دستهام.ميله را به سويي ميافكنم و به تماشا مينشينم جان كندنت را،با سيگاري گاه به لب و گاهي ميان دو انگشت.چند سگ آنطرفتر له له زنان به راز بقا نشسته اند ...
بيصداي ناب تو خواب از سرم مي پرد هر شب . فردا باز از كنارم خواهي گذشت،ميدانم.كي تمام ميشوي عشق من ؟!
بير:
ايكي:
اوچ: هِچ،فقط... ایچیمده بوشلوق یارانیر شهر بویو...یوخلوغون بیر پیچاق اولوب،کسیر بوتون اومودومو،دیلیم – دیلیم...
+
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 14:32 توسط کامران فریدی
|