باور کنید ناراحت کننده اس و آزار دهنده که شما منو با نوشته هام بسنجید . من نه به این بیرحمی هستم که میکشم و نه به این پاکی که می نویسم . یک وبلاگ نویس با نوشته هاشه که جذابه ، وقتی نفوذ کنی بهش ، گند میزنی به تمومیه تصویرایی که از رو نوشته هاش ساخته بودی واسه خودت . بهتره اینجور بگم که من وجود خارجی ندارم ، من شعر بلد نیستم،من وحشی تر از این کلمه ها و جمله های عاشقانه ام و این وبلاگ زاییده بعضی وقتها دلتنگی.همین ...
شبهای بی توام شب گورست در خیال/ور بی تو بامداد کنم روز محشر است
چاقو به دست گرفتهاي و رگ از رگ ميدراني و بعد ميگويي" درد داري؟! منكه گفته بودم سگم،يه وقتايي هارميشم، باورم نكردي به من چه؟ "ميگم " فكر ميكردم شكارچي منم و تو وعدهي عصرانهام!"ميخندي ... ميخندد و نوك تيز چاقو را دوباره نيش ميكند بر تن لخت من.درد دارد،اما نه درد گوشتي كه جا به جا دو لبه ميشود روي تنم،قرمز ميشود پوست سفيدم و خون شتك ميزند،درد از جاي ديگريست.نگاه عميقي ميكني و بعد ميگويي " چقدر خواستنيه اين دروازهي بهشت " انگشت بر لبانم ميكشي و بعد طرّهي گيسوست كه غرقم ميكنند در انبوهيشان.گفته بودم كه عاشق موي بلندم ... سير كه ميشوي لب از لب برميچيني و چاقو را جاي ديگري مهمان ميكني." كي مرا به بند كشيدي كه نفهميدم؟!" آنقدر خوشايند است اين جمله كه تا بناگوش،تمام وجودش ميخندند.ميگويي" همان شبي كه تا صبح از دوريت گريستم" راست ميگفت،همان شبي كه من آشوب شد دلم از چشمهاي خيسش.همان شبي كه مستي از سرم پريد و من قسم خوردم كه ديگر لب به عرق نميزنم بي تو.بلند ميخندي و من تازه ميفهمم كه تو آمده بودي براي خراب كردنم.ميگويي " دوستت دارم" و چشمانت برقي ميزند و بعد ... روي سينهام مي نشيني و خون من قرمزت ميكند.پيشانيم را بوسه ميزني و بعد،آرام آرام بغض ميتركاني.كنترلي به چاقوي تيزي كه در دستانت جاخوش كرده است نداري،ميگريي و چاقو عميقتر ميخراشد.دستانم،سينه ام،تمام عريانيم ... گريه امانت را مي برد و مثل مار ميپيچي در من.دلم طاقت نميآورد اين اشكها را،مي گويم" شعر تازهاي گفتهام " ذوق ميكند،گريه يادش ميرود،دست به موهام ميپيچدو لبانش را تا كنار گوشم پايين ميآورد.ميگويي" من عاشق شعراتم ، بخون برام "... من " تشنمه "،مثل برق از جا ميپردو با ليواني آب سر ميرسد.چكه چكه گلوي خشكم را تر ميكند و بعد زل مي زند به لبهام.نفس نفس ميزنم وميخوانم شعرم را...
دشنه در ماه
رها كرده چنگال وحشي پلنگ
تا تمام شود
افسانه ي چشمهاي عاشقي كه
فريفته ميشود
به نعش ِ آويزان ِ اين چراغ ِ از دستهاي خدا
بر بلنداي قلهاي
كه درهاش
گورستان ِ عاشقانههاست
و پرواز
آخرين جنون ِ پنجههاي زخمي پلنگ
براي ماهي كه
بگور ميكند
خيال شبهاي بيتو را
خون فواره ميزند از ميان دو لبم،چاقو را تا دسته جا كردهاي سمت چپ سينهام و هاجو واج به تماشا نشستهاي.ميگويي" تو پلنگ زخمي ِ تمام قلههاي جهاني،من پيدات كردم،من آرومت كردم،كاري كردم كه دوباره نعره بزني،كاري كردم كه همه ستايشت كنند،اما ... چقدر قرمز به صورتت ميآد وحشي ِ من،يه چيزي بگو،تو داري باهام بازي ميكني،نه؟ " مي گويم ... ميگويم ... لب از لب وا نميشود و چشمانم پر از گريه ميشوند.ديوانهتر ميشوي و چاقو به چاقو تشريحم ميكني.ميگويي" ديوونم ميكني تو،اصلا اينطوري بهتره،ديگه نميبينمت،ديگه نميشناسمت،ديگه ... " و من آرام جدا مي شوم از جسد مجروحم.پرواز ميكنم،بالا و بالاتر،تو را مي بينم كه بيقراري،تو را ميبينم كه داد مي زني،تو را ميبينم كه ...مي كشي مرا و آرام نمي شوي خاتون . هنوز و هيچوقت ديگري .
بیر : این شعر روبان هدیه دارد،تقدیمی است ...
ایکی : ممنونم از ... شمایی که ... آدم نیستید !
+
نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 1:0 توسط کامران فریدی
|