خراب شود شهر خفتهي بخت من
كه بر سنگفرش آن
تو با ديگري نفس كشيدهاي و
آب از آب تكان نخورده است
مگر ذوق شاعرانه اي
بیچاره چشمهاي من
كه
دود سيگار شدي
برف يك روز گرم
سنگ گيج كهكشاني دور
بر سر شاعري كه سالهاي سال
تو را به شعر نوشته است
از زمستان پريده اي
از آغوش من
شكوفه كردهاي دست در دست ديگري
و من هنوز پاييزم
عشق من
چه ساده قسمت ديگران شدي
پ.ن 1 : سلام
پ.ن 2 : وقتي قرار است شعري نيايد خب نميآيد.دليل اينهمه تاخير فقط همين جمله است .
پ.ن 3 : تو اين دنياي مجازي يه خيّر قالبساز پيدا ميشه كه دل يه بندهي خدارو شاد كنه؟
پ.ن 4 : سخته اينهمه پاييز و زمستان را بي تو بهار كردن