خواب تو را می بیند
دو چشم خسته از جوانیم هر شب
که روزها معشوقه ی دیگرانی
به احتکار نشسته ای و آنچنان گران
که به چشممان نمی آیی
تف به گور آفتاب
به گور روشنی
که روزهای من
تمام لحظه ها را در انتظار شب نشسته اند
عطر سیب باغهای بهشتی
تو خورشید مسجلی بر شبانه های من؛
خود عشقی و با تو من
غریبه ام از تمام واژه های تلخ
بانوی من
به اعتراف این خونِ در درون دیده ام
من نه ابلهم
نه احمق و نه ساده لوح
عاشقم
و چشم به راه برگشتنت گرو گذاشته ام