دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته و من میخواهم فرار کنم. دنبال صدای تو میگشتم که با خودم ببرم. در راه گفتم نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اينقدر دلم بلرزد. کجايی؟ (عباس معروفي)
هر شب خواب مي بينم آن لحظهاي كه بودنت را به آتش كشيد . انگار منتظر ايستادهاي كه من از در پا بگذارم به حياط و تو شروع كني به داد زدن :"ديدمت كثافت ، با اون سياهموي سياهچشم كه پوست سفيدش ذوق ميكرد تو چشمات ، با اون هرزهي خيابونگردي كه تا سوار ماشينت شد لباتو به دندون كشيد ، ديدمت نامرد، گازشو گرفتي و من چند متر عقبتر گريان سوار ماشيني شدم كه بوق پشت بوق روي خط اعصابم راه مي رفت ..."دلشورهام بي دليل نبود . تمام راه را دويده بودم كه پيش از اتفاق كنارت باشم اما... براي باورش قسم حضرت عباس بخور،افاقه نكرد هزار بار..."گُه خوردم رويا ، غلط كردم ، نفهميدم . بيا ، جان مادرت فقط يكي ، آبم نميخواد، يكي از قرصاتو بخور و بعد هر چي تو ميگي ، اصلن خودم روشن ميكنم اين كبريتو . تو فقط بخور، بخور رويااااااااااا"... من خسته نبودم ، دلگير نبودم ، جانم به لبم نرسيده بود از اينهمه حرف ، شايعه حتي واقعيت . خائن تو نيستي كه اين آتش كفارهي خيانت من است كه اگر آغوش تو را تمام مردان اين شهر چشيده باشند باز تو فرشتهي پاكيهايي ... و آتش زبانه مي كشد .
هر شب خواب ميبينم آن سياه موي سياه چشم را كه پوست سفيدش ذوق ميكرد توي چشمهام . عذاب من از همان لحظه آغاز مي شود كه كار را تمام ميكنم . دلشوره خورهي جانم مي شود . من تمام جانم را عاشقت بودم و تن ِ غريبه را بو كشيده ام،چرا باختهام خودم را هنوزم كه هنوز است نميفهمم ... نميدانم كه بند كفشم را بستهام يا اينكه زيپ شلوارم را كشيدهام ، فقط ميزنم بيرون ، حتي يادم ميرود ماشين را . ميدوم ، تا جاييكه جان دارم ميدوم . چقدر كم دارم تو را در اين لحظهها . به دلم افتاده است كه گرياني ، به دلم افتاده است كه بيقراري ، من ... من عاشق توام رويا ، حتي اگر تمام دكترها جوابت كنند ، با همه ديوانگيت . تو را بخدا كمي صبر كن فقط ، چيزي نمانده تا برسم ، دوستت دارم ...
هر شب خواب ميبينم بيچارگيم را ، آن عذابي را كه بايد ميكشيدم و كشيدم . باور كن من از تو ، از زنم غمگين نبودم كه بارها و بارها با مردهاي غريبه ديده بودنش ، نه گلم ، نه روياي من ... نه عصباني بودم و نه ناراحت ، حق مي دهم به مرداني كه مدام تو را بُر مي زنند از من ، زيباي من . آنهم در اين حال ِ نزارت ، وقتي كه ميبُري از همه و يادت مي رود قرصهايي كه بايد آرامت كنند تا تو هي نَهانگاري كه باز گم كردهاي مرا و راهي خيابانها شوي يا به اشتباه دست مردي را بگيري و بياوري داخل اين خانه،اين حياط و او ... نه ، من اينها را خيانت نمينويسم .
هر شب خواب مي بينم كه آب شور چشمم سيلي شده است كه تنها خودم را مي برد ، تو شعله ور ايستادهاي و مي خندي به من كه تقلا ميكنم . دستم به جايي بند نيست و دستان تو آتش كشيدهاند به هر چه بند . خورشيد شدهاي وسط حياط و زبانه ميكشد دردهايت ... خواب ميبينم كه آتش كشيدهاي به بالهايت و آرام آرام پر ميزني . شعله با ابريشم حرير موهايت بازي ميكند و لبان تو واژهي دوستت دارم را هجٌي . ديگر نياز به هيچ قرص و دارويي نداري عشق من . آرامتر از هميشه دور مي شوي از من و من پير مي شود دلم ، يتيم ميشوم، خانه آوار ميشود بر سرم ، منكه جز آغوش تو ماوايي نداشتم روياي من ...
بير: به ياد پردیس کریمی و داستانهاي ماندگاري كه مي نوشت
ايكي: عشق دوباره قرباني داد ، كاش كمي قويتر بود حسن ...
اوچ: سلام نيني
دورد: عشقين كي قرارينده وفا اولمياجاغميش...
.
+
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 2:54 توسط کامران فریدی
|