باور کنید ناراحت کننده اس و آزار دهنده که شما منو با نوشته هام بسنجید . من نه به این بیرحمی هستم که میکشم و نه به این پاکی که می نویسم . یک وبلاگ نویس با نوشته هاشه که جذابه ، وقتی نفوذ کنی بهش ، گند میزنی به تمومیه تصویرایی که از رو نوشته هاش ساخته بودی واسه خودت . بهتره اینجور بگم که من وجود خارجی ندارم ، من شعر بلد نیستم،من وحشی تر از این کلمه ها و جمله های عاشقانه ام و این وبلاگ زاییده بعضی وقتها دلتنگی.همین ...
باران كه ميبارد همه روزهاي من انگار پنجشنبهاند.اولين قطره كه زمين را خيس ميكند،آشوبم مي شود.پنجره كفايتم نميكند،هول ميدوم حياط و سر به آسمان ميگيرم.مادرم داد مي زند پشت شيشه و باران شيرين ميبارد.خوب كه خيس ميشوم،دست به گوشي مي برم و با دستي لرزان شمارهات را ميگيرم.شمارهات را ؟! چرا هي يادم مي رود اين وقتها ؟ هزار بار مرور ميكنم ذهنم را،گوشي را،كجا گمشده اي پس ؟ ديوانه بودم،ديوانهتر مي شوم.گريهام ميگيرد...تو زنگ ميزني و من بلند خدا را داد ميزنم."دنبال شمارهات بودم بخدا.همش گم ميكنم،حاضري بيام دنبالت؟" دوباره وسواسم ميگيرد براي ديدنت.گيجم كه چه بپوشم باز و نميدانم كه چه ميپوشم و مي زنم بيرون.يادم نميآيد كه موهام را شانه كشيدهام يا نه؟تاكسي نميگيرم،خوشم نميآيد.لذت ميبرم از اضطرابِ به تو رسيدن.ميدوم.نفس نفس كه به تو برسم،آب كه از صورتم برگيري،اخم كه بكني و بگويي:تو آدم نميشوي؟...من به اوج ميرسم.دوست دارم اينها را.
از دور ميبينمت ، زير چتر دست تكان ميدهي . نزديك كه مي شوم به جاي دست سر مي تكاني و اخم ميكني.طوري آب از سر و صورتم پاك ميكني كه انگار هزار سال است مادر مني و من بچه ات."تو آدم نميشوي؟؟" و من خنده ام ميگيرد،تو نيز...خط دور چشم و رژ لب قرمزي كه لبانت را خواستنيتر ميكند،فقط همين براي زيباييت بس است.تو يوسف دخترهايي عشقِ من.چتر سفيدت را به دستم ميدهي و دستِ از سرما لرزيده ات را از بغلِ دستِ چپم آرام ميچپاني توي جيب گرم پالتوام . سمتِ بي قلب سينهات را به امتداد شانهام ميچسباني و آرام ميخندي.راه ميافتيم به سمت قبرستان...
رديف 87 قطعهي 11،زير آن تك شمشاد بلند بالا در ميان اينهمه كاج.قطعهاي كه نام تو بر آن نشسته است ...
بير: اين داستان در پاسخ به دعوت فاطمه عباسي نوشته شده است
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 0:14 توسط کامران فریدی
|
دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی/چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی
روسري آبي چه به چشمانت ميآمد عشق من.برف ميآمد و تو سست،عصر پيادهرو را قدم ميزدي،آرام.برف چنان ميباريد كه خيال برت ميداشت اين خيابان،پيادهرو و كوچهاي كه در آن خواهي پيچيد،شب يك نقاشي است و اندام تو جان ميبخشند به روزمرگيشان ... مني كه گم ميكنم تو را مدام ، آرام از پي رد دنديوايي كه بلند بالايت كرده است قدم برميدارم.نزديكتر كه ميشوم رقص اندامت تندتر ميشود بر روي برف،پريشان پريشان گم ميكني راه خانه ات را.انگار ميترسي كه اينچنين خود را به كوچه هاي ناشناخته ميزني.دست روي شانههات كه ميگذارم،پاهایت قفل ميشوند به هم،برميگردي و نگران نگاهم ميكني و من لبهات را...گريه ميكني اما بيصدا.بغض، كلمه را از يادت برده است و دستهاي وحشي من كه دور گردنت به زهره حلقه ميبندند،ميبرند آرام آرام نفس را از يادت.سرخ به روسري آبيت كه يخ بستي،خداحافظي ميكنم با چشمانت...گم مي كنم تو را باز من ... خانه باغ يادت هست؟ زبان باز كرده بودي،التماسم ميكردي به اشتباهت...يا كه اشتباهي؟! مگر همين ديشب نبود كه جان بي جانت را به برف سپردم و يا پريشبي كه... اينجا چه ميكني پس؟! لخت بر سر دار و فحش بر لبت مدام،كَرَم اين وقتها من...چهارپايه را كه پس ميزنم از امتداد دو پاي كشيده ات،تمام وجودت گريه ميكنند.لزج ترشح ميكني از بهشت اندامت و چكه چكه انگشتان لخت پاهات ميچكند پايين آن را . تقلا كه خستهات ميكند بوسه بر حلقه ميزني و چپ چپ نگاهم ميكني،چيزي نميگويي،حتي يك كلمه و من ياد شعر ميافتم،گريه ام ميگيرد،بلند زار مي زنم ...
سقط كن اين كودك ناقص درون يادت را
من را
و من نامت را ليلي
عشقت را
از مغز استخوانهاي گر گرفتهام
از چشمان كور ِ خاك برسرم
كه جز تو را نميبينند؛
مجنونت نميشوم ديگر
تمام كن
بيا فراموش ِ هم شويم
تا به عجز و لابه ننشسته است
اين مرد معتاد به خواستت،
به احتكار بكش نوازشت را
مرا يتيم دستهايت تمام كن
برو
دربست مينشيني تا خانه و من از آينه بهجا ميآورم تو را،حتي با آن رنگين كمان دست بافي كه بيش از نيم ِ صورتت را پنهان كرده است.خستهاي انگار و چشمهايت بيشتر از هميشه.دوباره لنز عوض كردهاي.شب است،مه جاده را گرفته است و تو خوشبختانه هنوز نفهميدهاي كه از راه خانهات دور شدهايم.غُر ميزني به مه كه سرعت رسيدن را گرفته است و من به نشانه ي تاييد لبخندي به آينه نثار ميكنم.جاده اي را ميشناسم كه زير يك پل قديمي تمام مي شود.چهار چرخ ماشين رو خاكي ِ جاده كه جفتك مي اندازند تازه هول برت مي دارد."اشتباهي نرويم ؟!" هنوز نشناخته است مرا پس از اينهمه عشقبازي.سري را به تاسف ميتكانم و پدال ترمز را گاز ميگيرم:" رسيديم "...ماتش برده است،شك دارد از اينكه ميتواند پياده شود،آرام دست به دستگيره برده و در را باز ميكند،دوپايش به زمين كه ميرسند پا ميگذارد به فرار،پشت رل سيگاري ميگيرانم و چشمهام را ميبندم،سه پك بيشتر نزدهام كه ديوانه وار از همان دري كه پا گذاشته است به فرار،داخل مي شود.تند نفس نفس مي زند و آنطرفتر سگي نيز..." هول شدم،كرايه ماشين يادم رفت.بفرماييد...".انگار نشنيدهام و نديدهام دست لرزاني را كه پر از اسكناس بود،دود هوا ميكنم هنوز.گريهات ميگيرد و شورابه از ميان آرايش غليظ صورتت سُر ميخورد،از آينه انگار زخمي روي گونههات كشيدهاند.روي همان صندلي عقب تاب ميآوري مرا و گريه خيست ميكند.توان كلمهاي حرف زدن را نداري و من حالم بههم ميخورد از اين همه ضعف.چنگ مياندازم به موهات و محكم ميكشانمت روي خاك،تحمل حقارتت را ندارم،قفل سنگين فرمان را كه بالا ميآورم گريهات مي بُرد.با لباني كه به هم قفل شدهاند فرياد مي زني با تمام درون و چشمهاي توست زبان اين التماسها.داد ميزنند از ميان سيل خوني كه از ريشهي گيسوانت ميجوشد...خسته ميشوم از اينهمه بالا و پايين آمدن دستهام.ميله را به سويي ميافكنم و به تماشا مينشينم جان كندنت را،با سيگاري گاه به لب و گاهي ميان دو انگشت.چند سگ آنطرفتر له له زنان به راز بقا نشسته اند ...
بيصداي ناب تو خواب از سرم مي پرد هر شب . فردا باز از كنارم خواهي گذشت،ميدانم.كي تمام ميشوي عشق من ؟!
بير:
ايكي:
اوچ: هِچ،فقط... ایچیمده بوشلوق یارانیر شهر بویو...یوخلوغون بیر پیچاق اولوب،کسیر بوتون اومودومو،دیلیم – دیلیم...
+
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 14:32 توسط کامران فریدی
|