1
حالا كه رفتهاي
«سلام»
چقدر از تو دور بودم خداي من
2
خدا كند كه بميرم
پيش از آنكه از خيال چشمهاي تو
پير شود جوانيم
3
حالا كه رفته اي
دلم بيشتر از هميشه ميتپد
براي تو
انگار كه عشق با رفتنت تازه جان گرفته است
4
كل دنيا
مرخصي گرفته اند براي خراب شدن روي سرم؛
چه خوب كه ويرانيم را نميبيني بانو
5
تمام مي شود قصههاي شهرزاد شعر من
به خانهاش نميرسد
اين كلاغ بيخانمان
مثل تمام قصهها خوب من
6
حالا كه گل نميدهد اين حس دربدر
گس ميشود وجود عاشقم
تلخ ميشود زبان شعر من
از همين
پ.ن : تمام شد،نمينويسم اين "حالا كه رفتهاي"ها را ديگر... به نو شدن نياز دارم، شايد از همين خانه شروع كردم.