دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته و من میخواهم فرار کنم. دنبال صدای تو میگشتم که با خودم ببرم. در راه گفتم نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اينقدر دلم بلرزد. کجايی؟ (عباس معروفي)
پ.ن1:واس خاطر اینکه دو ماه نبودم و باز واس خاطر اینکه احساس میکنم عریضه زیادی خالیه،سه تا از"حالا که رفته ای" های مرحوم وب قبلی رو میذارم باز:
1
حالا که رفته ای
نه گريه ميکنم
و نه خودکشی
ديوانه هم نميشوم
فقط کمی دلم ميگيرد
و بعد
ميميرم بانو
2
حالا که رفته ای
با اجازه بزرگتر ها
«بله»
با خاک ازدواج ميکنم
وقتی قرار است تو نباشی
3
حالا که رفته ای
انقدر گريه ميکنم
تا دنيا را آب ببرد
احساس بی در و پيکر مرا نيز
مرده شور
پ.ن2:زندگی مثل یه روزنامه است،تلاش کن خودت سر تیترش باشی وگرنه ازت هر جورکه می خوان خبر میسازند
پ.ن3:امروز آخرین روز 25سالگیمه.جالبه،25سالمه و هنوز نه رییس جمهور شدم،نه توپ طلا بردم و نه اسکار...نه جهان را تکان دادم و نه سر تیتر مجله تایم شدم،هیچی نشدم من متاسفانه،هیچی و باید برا روزای تولدی که هر سال زودتر از پارسال میرسن مراسم عزا دست و پا کنم نه کیک و شمع وهزار کوفت دیگه...
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 12:3 توسط کامران فریدی
|