باور کنید ناراحت کننده اس و آزار دهنده که شما منو با نوشته هام بسنجید . من نه به این بیرحمی هستم که میکشم و نه به این پاکی که می نویسم . یک وبلاگ نویس با نوشته هاشه که جذابه ، وقتی نفوذ کنی بهش ، گند میزنی به تمومیه تصویرایی که از رو نوشته هاش ساخته بودی واسه خودت . بهتره اینجور بگم که من وجود خارجی ندارم ، من شعر بلد نیستم،من وحشی تر از این کلمه ها و جمله های عاشقانه ام و این وبلاگ زاییده بعضی وقتها دلتنگی.همین ...
پ.ن1: یکی sms زده"از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند،تنها آنان که با خود چتری می برند،به کار خود ایمان دارند."
پ.ن2: می دونستین باتری خدا هم ضعیف میشه،میدونستین که اونم شارژ تموم میکنه؟!
پ.ن3: سعدی میگه" زن نو کن ای خواجه در هر بهار/که تقویم پاری نیاید به کار".سعدی میگه،ربطی هم به من نداره که چرا میگه.
پ.ن4: راستش زیاد خوشم نمیاد از اینجور لوس بازیا و قرتی بازیا و کلن هر جور بازی،اما برا اینکه نمک گیر سارای عزیز نشم منم بازی میکنم و چون سارا دعوتم کرده با افتخارم بازی میکنم و ممنونشم هستم. وبازی:
فرض بگیر اسپیلبرگ عزیز دنبال یه سوژه است برا فیلم جدیدش.همه دنیارو هم گشته و سر آخر رسیده به تو.تو باس چار تا اتفاقی که دوس داری تو فیلمه باشن رو بگی بهش و چارتا اتفاقی که دوس نداری باشه.(یه جورایی همون خاطره بازیه با یه ورژن جدید).بعدِ جریان اتفاقا یه نموره هم از ذات پلیدت رو میذاری کف دست استاد عزیز تا بفهمه جونور فیلمش کیه.سر آخرم یکی از این بازیگرارو انتخاب میکنی برای ایفای نقش پر ملاتت. و من:
چیزای خوبی که دوس دارم تو فیلمه باشن:
1-اول ابتدایی که بودم همون شروع سالتحصیلی جا کم آوردن تو کلاسا.یه سری از بچه ها رو انتخاب کردن که برن شیفت دخترا.منم بین اونا.خب من دو شبانه روز تموم گریه کردم و مدرسه نرفتم تا راضی شدن برگردم شیفت خودمون...یادمه باز تو همون اول ابتدایی چون توالت مدرسه بدجور چیز بود،چیز بوداااااا،ما تا امتحانای ثلث اول پا نذاشتیم توشون.یعنی یه چیزی نزدیک سه ماه بدون استثناء هر روز میریدیم تو شلوارمون.
2-یه مرغ سفید تپل مپل داشتم که خیلی هم دوسش داشتم من...ننه جونم هر پنج روز یه بارم میشستش که سیاهی نگیره پرهاش.نصیب یه راسوی بی پدر مادر شد. دو روز لب به غذا نزدم.از این مرغه یه خروس برام یادگار موند.یه خروس که هر چقد مادرش مهربون بود این سرتغ و سریش و سگ اخلاق بود وهمیشه خدا سر جنگ داشت.اونم نه با خروسای دیگه.با آدمایی که رفت و آمد داشتن تو خونمون.اصلن شده بود سگ نگهبون که باید همه رو نوک میزد و میپرید روشون البته به استثناءننم که با اون در صلح کامل بود.قشنگ یادمه یه بار پاچه ی شلوار پسر عمومو پاره کرد.بخدا پاره کردا.پسر عموم خونی خونیش کرده بود اما باز ول کن نبود.ولی خب آخرشم سر همین گلادیاتور بازیاش به گاااا رفت.یه بار ناغافل پرید روم و من فوری زدمش و در رفتم اما اونم با سرعت هر چه تمومتر دنبالم کرد.در اتاقو که باز کردم محکم کوبیدمش که جلو نزنه از من و بمونه پشت در.یه چند دقیقه بعد از پنجره که نگاش کردم دیدم آروم رفته وایساده یه کنار و جیکم نمیزنه.خون از دو تا پاش فواره میزد و اون حتی ناله هم نمیکرد.به زور مجبورم کردن که اجازه بدم تا سرشو ببرن که راحت بشه.گریه هایی رو که نثارش کردم یادم نرفته هنوز.
3-با توجه به اینکه من همه صحنه های سینماییم تو بچگیم جا موندن واجبه که اینو هم بگم که من بچگی تابستونارو میرفتم ده خونه ی عموم و یه ماهی اتراق میکردم.این یه ماهه من میشدم چوپون خونه عموم.میشدم حاکم ده پونزده تا گاو و گاومیش و چهل پنجاه تا هم گوسفند و بز.سوار گاو میش بزرگه میشدم و هی هی میبردمشون صحرا. یه بار ناغافل راه کج شد و ما گم شدیم.رسیدیم به یه برهوت بی آب و علف که پرنده هم پر نمیزد توش.اما از آنجاییکه شانس من بیش از اندازه گهیه سه سگ شکاری اندازه خر(با یه ذره اغراق البته) نمیدونم از کجا پیداشون شد و زدن به گله ی من هر کدومو به یه طرف فراری دادن.منم که از پشت گاومیشه محکم خورده بودم زمین خودمم پا گذاشتم به فرار به یه طرف دیگه.خب با هر مصیبتی که بود من جمعشون کردم و همینجور تشنه و گشنه برشون گردوندم خونه.آخه شب شده بود.
4-دو سال پیش برا دیدن دو نمایش به اسامی"مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش رخشید فرزین"کار استاد بیضایی و "فنز"کار محمد رحمانیان،با یکی از رفقا کوبیدیم اومدیم تهران.تهران درندشت و بی در و پیکر.یه نامه هم بردیم با خودمون که بتونیم تخفیف بگیریم واسه بلیط و اینا.اما خب اون پارسایی...که اونموقع مدیر تئاتر شهر بود و الان رئیس مرکز هنرهای نمایشی حتی قبول نکرد که ما رو ببینه.منشیش هم گفت که بلیط تموم شده و شماها هم بهتره برگردین شهرتون.من و رفیقم از لج اومدیم بست نشستیم جلو گیشه و یه چهل پنجاه نفری هم بعد ما اومدن تا بالاخره بعد پنج ساعت به ما بلیط فروختن.همین کارو هم دوباره فرداش برا اون یکی نمایش کردیم و صاحب بلیط شدیم.هر بلیط چهار هزار تومن و ما جز پول برگشت چیزی نموند برامون.مجبور شدیم که هر دوشب رو کنار کارتون خوابا بخوابیم.الان که فک میکنم تنم مور مور میشه ولی خب ارزششو داشت.
و چیزایی که بهتره نباشن:
1- من یه عشق فوتبال به تمام معنا بودم(و شایدم هنوز باشم).تو رویاهای خودمم همیشه فک میکردم یکی دو فصلی رو برا پرسپولیس بازی میکنم و بعدشم میرم تیم ملی و بعدترش منچستری،بارسلونی...سعی و تلاشمم کردم بخدا،استعدادشم داشتم،اما همچین که توپ میرسید بهم اعتماد به نفسم میرسید زیر صفر و من گم میشدم بین توپ و میدون.تنها بازی رسمیم هم مربوط میشد به آخرین بازی تیممون که سقوطش مشخص شده بود و برا این بازیکناش نیومده بودن و به من بازی رسید.خب یه بازی هم البته برا پرسپولیس کردم ولی تو خواب.با دمپایی بین صد هزار جمعیت واساده بودم پشت توپ برا زدن ضربه ایستگاهی...همیشه از این قضیه که نتونستم فوتبالیست خوبی بشم سرخورده ام پیش خودم.دوست ندارم این لحظات سر خوردگیمو.
2- پاییز سال 81 وسطای ماه رمضون بود.سحری خوردیم و خوابیدیم.دور و بر ساعت نه صب با جیغ و داد پدرم از خواب پریدم.دو دستی میکوبید رو سرش و گریه میکرد.زدم از خونه بیرون.کوچه پر برف بود و همسایه هایی که نگرانی در چهرشون موج میزد.خونه داییم بود.توی خونه داییم همه گریه میکردن.من که رسیدم بالا، یکی داشت یه ملافه سفید رو مینداخت روی زنداییم یکی یه کیسه اکسیژن دستی گذاشته بود رو دهن پسر داییمو نفسش میداد.یکیم نشسته بود رو سینه داییم و با دستش سینشو فشار میداد.داییم خر خر میکرد و از دهنش کف میزد بیرون.دختر داییمو برده بودن بیرون. اون فقط چشماش باز بود و حرکتی نمیکرد.بچه ها زنده موندن اما زندایی و داییم...گاز خفشون کرده بود.داییم از اون مردا بود که دستاش از زور کار کردن شده بودن سمباته.داییم رفیق صمیمیم هم بود.داییم همه دنیای من بود...
3- تو یکی از جشنواره های تئاتر،قبل اجرای یکی از نمایشا با یه خرس گنده که جلو من نشسته بود حرفم شد.مرتیکه نه گذاشت،نه برداشت،یهویی برگشت موهای بلند منو گرفت و سرمو برد زیر صندلی.جای هیچ عکس العملی نذاشت برام.حراست که اون غول رو از من جداش کرد یه مشت محکم حواله کردم پای چشمش،اما خب...خرس گنده فامیل رئیس امور هنری استان بود.محرومم کردن از کلیه فعالیتهای هنری.تو همون جشنواره هم نمایش خیابانی "بایسیکل ران"به نویسندگی خودم و بازی خودم با یکی از دوستام قبول شد برا جشنواره بین المللی فجر.منو خط زدن اما،حتی اسممو از نویسندگی اون کار.رفیقا رفتن جشنواره تئاتر فجر و من موندم خونه...لحظات فوق العاده سختی بودن برام...
4- و تو...نمیخام باشی،هیچوقت،تو هیچ فیلمی...
و ذات پلید من :
(این قسمتو دوستان نظر بدن حتمن میذارم اینجا)
و کی بازی کنه نخش نحس منو:
خب با توجه به اینکه من خودم یه شیش سالی تئاتر بازی کردم و با همه احترامی که به جناب آقای مارلون براندوی فقید،آل پاچینوی کبیر و رابرت دنیروی عزیز دارم ترجیح میدم که خودم تو این فیلمه بازی کنم که هم به یه نان و نوایی برسم و هم مشهور شم.خدا رو چه دیدین...
خب با توجه به اینکه پردیس یه فیلم بازه قهاره و آن شرلی هم یه بار به یه بازی دعوتم کرده بود ومن مقروض بودم بهش وداود برا اینکه فردا کچلم نکنه تو دانشگاه و سارا که هی نگه تو به یاد من نیستی اصلن و هیرو که مدتهاست خبری نیست ازش و امیدوارم با این بازی برگردهو مهدیه با اون سه تا وبش و منا و سامیه که امیدوارم موفق باشن تو دور دوم مارتن کنکور،منم دعوتشون میکنم برا این بازی که خوش باشن...
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 15:4 توسط کامران فریدی
|
گریه را اگر می شد کشت
می کشتم
که تو انقدر نخندی به چشمان خیس من
و من
نکوبم سرم را به دیوار سادگی مدام
که چرا عاشقت شدم،چرا؟!
برای قتلت تصمیم گرفته ام
ماه من
یکی از همین شبهاست که می آیم سراغت
و آنچنان تمام می کنم تو را
که طاقت حوض تمام شده است
از بودنت
و یا شاید
برای پاره کردن خنده در لبان روشنت
تمام سنگها را پلکان کنم به سوی تو
حتی اورست را
برای دریدنت
از همانجا که نشسته ای به گریاندنم
تکه تکه عاشقت می کنم به مرگ
می کشمت
می کشمت
آنقدر می کشمت
که گریه ات بگیرد از خنده های گر گرفته ام
ازنماندنت
و بعد
لاشه ی گریان در خون نشسته ات را
بر لبان ستاره ای چال می کنم
و فاتحانه باز میگردم
از دیگر نبودنت
که این است اقتدار مرد آری
کشتمش که عبرتی باشد
برای عاشقان بعد از این
کشتمش که...
خاک بر سرم می شود انقدر هی ندارمت
تو را نمی شود دوست نداشت حالیت نمی شود
بانوی من؟!
ولم کن از اینهمه هذیان در ماه دیدنت
نخند هی به عقل ناقصم،نخند
ببینمت
خواب را به چشمانم اجاره کنم
رهایم می کنی؟
یا باز چاقو را صیقل دهم
به رویای کشتنت؟!
پ.ن1:نرفتیم سبلان و خون به جیگر خودم شد!
پ.ن2:پیدا کردن یه دوست خیلی راحته،مهم اینه که بتونی نگهش داری.اینو گفتم تا بدونی صداقت و سادگی رو فهمیدن لیاقت میخواد!
پ.ن3:برای بار دوم سمفونی مردگان رو خوندم و باز بیشتر از همه برای سورملینا گریستم.دلم گریه میخواست...
پ.ن4:دلم یه چیز دیگه هم میخواست.یه بازی...یه بازی مث اونی که تو شکارچی گوزن بود.یه هفت تیر میخوام با یه گلوله و یه مرد که جربزه داشته باشه(مردش میتونه زن هم باشه).نوبتی میذاریم رو شقیقه و پق! تا گلوله به لوله برسه و شلیک ...دلم یه بازی اینجوری میخواد،کسی پایه هست؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 13:36 توسط کامران فریدی
|