باور کنید ناراحت کننده اس و آزار دهنده که شما منو با نوشته هام بسنجید . من نه به این بیرحمی هستم که میکشم و نه به این پاکی که می نویسم . یک وبلاگ نویس با نوشته هاشه که جذابه ، وقتی نفوذ کنی بهش ، گند میزنی به تمومیه تصویرایی که از رو نوشته هاش ساخته بودی واسه خودت . بهتره اینجور بگم که من وجود خارجی ندارم ، من شعر بلد نیستم،من وحشی تر از این کلمه ها و جمله های عاشقانه ام و این وبلاگ زاییده بعضی وقتها دلتنگی.همین ...
پ.ن1:ولم نکن به این امید که خون ریخته ات بند شود.نه نمی شود.عفونت کرده است وجود این یتیم بی نوازشت.لجن گرفته است تمام عالمم.عزرائیلم نباش هی بانوی من...
پ.ن2:چهار و پنج مرداد با این ما چند نفر(اقلیما دختر آدم ، آن شرلی و حالا شبیه خودم هستم) سبلانیم.گفتم که خون به جیگرتون کنم،همین
پ.ن3:اینجا قشنگ ابریه و من هنوز بدم.هیجان می خوام با یه ذره دلخوشی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 12:27 توسط کامران فریدی
|
سن منیم ایستکلیم
و من بیر بالاجا موغابّا سنه
گِئت،امّا دئمه کی بیلمدی
سن بیلمدین مجنونلوقی
تانیمادین فرهادلیقی
بیلمدین کی من خان چوبانییدیم؛
گِئت مارالیم، امّا سنده بیل
نه ساراییدین کی
دلی سئللره قوشولاسان
نه سوری کی
اردبیل بؤزوندا
یار هاواسیندا قیزیشاسان؛
سن بیر شیرین آدلی قیزیدین کی
خسرو قوجاغیندا
اِی وای فرهادیم دِئدین
پ.ن1:سه یا چهار خط بیوگرافی میخوام درباره ی خانچوبان،سارای و سوری عزیز که بذارم واسه پی نوشت این شعر...
پ.ن2:منی نازلی بالیم سسلین،ایچیمده بوشلوق یارانیر شهر بویو...یوخلوغون بیر پیچاق اولوب،کسیر بوتون اومودومو،دیلیم – دیلیم...
پ.ن3:هجرانیمی غمه سالان،غمه توشسون آللاه
پ.ن4:برای عوض کردن این قالب نظر خاصی یا کمکی هست؟!
+
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 13:30 توسط کامران فریدی
|
به فرهاد عزیزم
لعنتی
هر چه تار و پود مانده بود
برید ورفت .
" گم شو از روزگار سگ مصب قمار کرده ام"
لعنتی گفت و رفت؛
هی، با تو ام الاغ
گریه کار مرد نیست
غلط می کند هر که اینچنین مزخرفی گفته است
گریه می کند
آنقَدَر که دنیا گم شود زیر سیل اشکهاش
گریه می کنم
مرد یالقوز شعر من دلش گرفته است.
نمی فهمد؛
لعنتی شعور عشق من سرش نمی شود
حیف…
" عشق تو برای سفره ام نان نمی شود
اشتباه بود
شایدم هوس
این حالیت نمی شود؟!!"
من ِ نخورده مست از نگاه تو
هیچ چیز حالیم نمی شود
هیچ چیز حالیم نمی شود .
نپر از وجود گیج من لعنتی
اِنقدر هی نرو
اِستکان چشمهای تو عرق خورم کرده است
درد می کند بودنم بدون تو؛
نرو لعنتی
این شاهزاده ای که عقل از کله ی خرت ربوده است
پرواز حالیش نمی شود
نرو پرنده ام که بی تو من
اینروزها
زندگی سرم نمی شود .
پ.ن1- نگویم که دل بیچاره ام دلتنگی بالا می آورد مدام، روا نکرده ام بر دلی که من ِ غمگین ِمن را تاب آورده و تحمل می کند بانو…نگویم که بی توخدا اینروزها همین استکان عرقی است که پروازم می دهد به روزهای خوش با تو بودن ، می گویند نفهمید مستی را…نگویم که فرهاد ِ من دلش بیستونی است که شیرین ، تیشه تیشه می خراشدش ، عقده ام غده می شود بانو…نماز به شیشه ی عرق برده ام که من دیگر، خدا نمی خواهم .
پ.ن2- عجیب بد دهن شدم؛ برای فحش دادن منتظر یک جرقه ام ، مواظب باش…
پ.ن3- دوستای خوبی برا هم باشیم لطفن ن ن ن ن ن ن …
+
نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 11:43 توسط کامران فریدی
|