دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته و من میخواهم فرار کنم. دنبال صدای تو میگشتم که با خودم ببرم. در راه گفتم نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اينقدر دلم بلرزد. کجايی؟ (عباس معروفي)
بير: به دورها
بينديش به سالهايي كه ميآيند.به روزهايي كه رخت و تخت و خوابمان يكيست.
ايكي: ما دو پرندهايم
بر شانههاي انسان كه از خدا فرصت كمي دوست داشتن گرفتهايم .
اوچ: من شاعر
كلمههاي رفتن و جدايي و نداشتنم،نه آمدن .
دورد: از آمدنت
بگو
+
نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 20:19 توسط کامران فریدی
|
چند شعر كوتاه و ... قربان صفايت
۱
خدا کنج لبش
خال عشق نشسته است
که روح این مردمان
جسم گم میکند دم به دم
۲
من شاعرم
و تو خود شعر
بخند
تا دیوان چشمهایت را
کتابی کنم پر از عشق
۳
خندهام میگیرد
به چتری که
تمام تابستان را گوشهای خاک میخورد
و باران که می بارد
فقط بدرد شعر
۴
لبهای شکل خندهات را
خدا کجای چشمهای من جا کرده است
که هر نمازم
به اقتدای توست ؟!
۵
خندهات شاعرم می کند
حتی اگر
مال مرد دیگری باشد
بیر : هر وقت قرار است بیایی ، شعر طلاقم می دهد
+
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 2:7 توسط کامران فریدی
|
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...
شبيه حرف مردمي بدون روسري
گره كه باز ميكني
آب ميافتد لب پياده رو
سست ميشود پاي عابري كه ايمان
در پيشانيش به چرك نشسته است
همه از اندام تو حرف ميزنند
اینجا قانون این است
تو يك فاحشه اي
وقتي زيباتري
وقتي كه خوب ميخندي
گره كه باز ميكني
شماره ميشود تنفسم
باد بي پدر
جز در آغوش گيسوان تو نميوزد
بيچاره ميشوم از تماشاي خندهات
كم ميآورم تو را مدام
جان ِ پر غرور؛
من كلوخي فرسوده ام
كه راضيام به سهم ناچيزي از تو
از زيباييت
همين تماشا
و ويراني عشق من
وقتي خدا هم
در گيسوان تو
معطل است
به كامران فريدي و ديگر خائنين
هر شب خواب مي بينم آن لحظهاي كه بودنت را به آتش كشيد . انگار منتظر ايستادهاي كه من از در پا بگذارم به حياط و تو شروع كني به داد زدن :"ديدمت كثافت ، با اون سياهموي سياهچشم كه پوست سفيدش ذوق ميكرد تو چشمات ، با اون هرزهي خيابونگردي كه تا سوار ماشينت شد لباتو به دندون كشيد ، ديدمت نامرد، گازشو گرفتي و من چند متر عقبتر گريان سوار ماشيني شدم كه بوق پشت بوق روي خط اعصابم راه مي رفت ..."دلشورهام بي دليل نبود . تمام راه را دويده بودم كه پيش از اتفاق كنارت باشم اما... براي باورش قسم حضرت عباس بخور،افاقه نكرد هزار بار..."گُه خوردم رويا ، غلط كردم ، نفهميدم . بيا ، جان مادرت فقط يكي ، آبم نميخواد، يكي از قرصاتو بخور و بعد هر چي تو ميگي ، اصلن خودم روشن ميكنم اين كبريتو . تو فقط بخور، بخور رويااااااااااا"... من خسته نبودم ، دلگير نبودم ، جانم به لبم نرسيده بود از اينهمه حرف ، شايعه حتي واقعيت . خائن تو نيستي كه اين آتش كفارهي خيانت من است كه اگر آغوش تو را تمام مردان اين شهر چشيده باشند باز تو فرشتهي پاكيهايي ... و آتش زبانه مي كشد .
هر شب خواب ميبينم آن سياه موي سياه چشم را كه پوست سفيدش ذوق ميكرد توي چشمهام . عذاب من از همان لحظه آغاز مي شود كه كار را تمام ميكنم . دلشوره خورهي جانم مي شود . من تمام جانم را عاشقت بودم و تن ِ غريبه را بو كشيده ام،چرا باختهام خودم را هنوزم كه هنوز است نميفهمم ... نميدانم كه بند كفشم را بستهام يا اينكه زيپ شلوارم را كشيدهام ، فقط ميزنم بيرون ، حتي يادم ميرود ماشين را . ميدوم ، تا جاييكه جان دارم ميدوم . چقدر كم دارم تو را در اين لحظهها . به دلم افتاده است كه گرياني ، به دلم افتاده است كه بيقراري ، من ... من عاشق توام رويا ، حتي اگر تمام دكترها جوابت كنند ، با همه ديوانگيت . تو را بخدا كمي صبر كن فقط ، چيزي نمانده تا برسم ، دوستت دارم ...
هر شب خواب ميبينم بيچارگيم را ، آن عذابي را كه بايد ميكشيدم و كشيدم . باور كن من از تو ، از زنم غمگين نبودم كه بارها و بارها با مردهاي غريبه ديده بودنش ، نه گلم ، نه روياي من ... نه عصباني بودم و نه ناراحت ، حق مي دهم به مرداني كه مدام تو را بُر مي زنند از من ، زيباي من . آنهم در اين حال ِ نزارت ، وقتي كه ميبُري از همه و يادت مي رود قرصهايي كه بايد آرامت كنند تا تو هي نَهانگاري كه باز گم كردهاي مرا و راهي خيابانها شوي يا به اشتباه دست مردي را بگيري و بياوري داخل اين خانه،اين حياط و او ... نه ، من اينها را خيانت نمينويسم .
هر شب خواب مي بينم كه آب شور چشمم سيلي شده است كه تنها خودم را مي برد ، تو شعله ور ايستادهاي و مي خندي به من كه تقلا ميكنم . دستم به جايي بند نيست و دستان تو آتش كشيدهاند به هر چه بند . خورشيد شدهاي وسط حياط و زبانه ميكشد دردهايت ... خواب ميبينم كه آتش كشيدهاي به بالهايت و آرام آرام پر ميزني . شعله با ابريشم حرير موهايت بازي ميكند و لبان تو واژهي دوستت دارم را هجٌي . ديگر نياز به هيچ قرص و دارويي نداري عشق من . آرامتر از هميشه دور مي شوي از من و من پير مي شود دلم ، يتيم ميشوم، خانه آوار ميشود بر سرم ، منكه جز آغوش تو ماوايي نداشتم روياي من ...
بير: به ياد پردیس کریمی و داستانهاي ماندگاري كه مي نوشت
ايكي: عشق دوباره قرباني داد ، كاش كمي قويتر بود حسن ...
اوچ: سلام نيني
دورد: عشقين كي قرارينده وفا اولمياجاغميش...
.
+
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 2:54 توسط کامران فریدی
|
برای او که رفت،می رود،خواهد رفت ...
شب
وحشيم ميكند
فكر تن تو
وقتي كه خواب ميكنم تو را در آغوشم
چنگيز ميشوم براي غارتت
از شوق فتح تو
شيطان گُل ميدهد
در گرگ چشمهايم
شهوت نفس نفس ميزند
و تو چون پيچكي
ميپيچي بر تنم
- "حريص نفسهاي توام
به آتشم بكش
خاكسترم كن عشق من" -
آه كه ميكشي
داغ ميشود تن معاشقه
مست ميكند صدای تو خيال را
تا بكارت سرخ صبح
صبح بي شرف
صبح بي شرف كه يادمان ميآورد
چقدر دوريم
دور از هم
به پلك پريدني
تو آب مي روي از آغوش من
پشت گوشي بلند بلند زار ميزني
فحش ميدهي
و من
داغون ميشوم
از نيستيات
عشق من
باران كه ميبارد همه روزهاي من انگار پنجشنبهاند.اولين قطره كه زمين را خيس ميكند،آشوبم مي شود.پنجره كفايتم نميكند،هول ميدوم حياط و سر به آسمان ميگيرم.مادرم داد مي زند پشت شيشه و باران شيرين ميبارد.خوب كه خيس ميشوم،دست به گوشي مي برم و با دستي لرزان شمارهات را ميگيرم.شمارهات را ؟! چرا هي يادم مي رود اين وقتها ؟ هزار بار مرور ميكنم ذهنم را،گوشي را،كجا گمشده اي پس ؟ ديوانه بودم،ديوانهتر مي شوم.گريهام ميگيرد...تو زنگ ميزني و من بلند خدا را داد ميزنم."دنبال شمارهات بودم بخدا.همش گم ميكنم،حاضري بيام دنبالت؟" دوباره وسواسم ميگيرد براي ديدنت.گيجم كه چه بپوشم باز و نميدانم كه چه ميپوشم و مي زنم بيرون.يادم نميآيد كه موهام را شانه كشيدهام يا نه؟تاكسي نميگيرم،خوشم نميآيد.لذت ميبرم از اضطرابِ به تو رسيدن.ميدوم.نفس نفس كه به تو برسم،آب كه از صورتم برگيري،اخم كه بكني و بگويي:تو آدم نميشوي؟...من به اوج ميرسم.دوست دارم اينها را.
از دور ميبينمت ، زير چتر دست تكان ميدهي . نزديك كه مي شوم به جاي دست سر مي تكاني و اخم ميكني.طوري آب از سر و صورتم پاك ميكني كه انگار هزار سال است مادر مني و من بچه ات."تو آدم نميشوي؟؟" و من خنده ام ميگيرد،تو نيز...خط دور چشم و رژ لب قرمزي كه لبانت را خواستنيتر ميكند،فقط همين براي زيباييت بس است.تو يوسف دخترهايي عشقِ من.چتر سفيدت را به دستم ميدهي و دستِ از سرما لرزيده ات را از بغلِ دستِ چپم آرام ميچپاني توي جيب گرم پالتوام . سمتِ بي قلب سينهات را به امتداد شانهام ميچسباني و آرام ميخندي.راه ميافتيم به سمت قبرستان...
رديف 87 قطعهي 11،زير آن تك شمشاد بلند بالا در ميان اينهمه كاج.قطعهاي كه نام تو بر آن نشسته است ...
بير: اين داستان در پاسخ به دعوت فاطمه عباسي نوشته شده است
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 0:14 توسط کامران فریدی
|
دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی/چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی
روسري آبي چه به چشمانت ميآمد عشق من.برف ميآمد و تو سست،عصر پيادهرو را قدم ميزدي،آرام.برف چنان ميباريد كه خيال برت ميداشت اين خيابان،پيادهرو و كوچهاي كه در آن خواهي پيچيد،شب يك نقاشي است و اندام تو جان ميبخشند به روزمرگيشان ... مني كه گم ميكنم تو را مدام ، آرام از پي رد دنديوايي كه بلند بالايت كرده است قدم برميدارم.نزديكتر كه ميشوم رقص اندامت تندتر ميشود بر روي برف،پريشان پريشان گم ميكني راه خانه ات را.انگار ميترسي كه اينچنين خود را به كوچه هاي ناشناخته ميزني.دست روي شانههات كه ميگذارم،پاهایت قفل ميشوند به هم،برميگردي و نگران نگاهم ميكني و من لبهات را...گريه ميكني اما بيصدا.بغض، كلمه را از يادت برده است و دستهاي وحشي من كه دور گردنت به زهره حلقه ميبندند،ميبرند آرام آرام نفس را از يادت.سرخ به روسري آبيت كه يخ بستي،خداحافظي ميكنم با چشمانت...گم مي كنم تو را باز من ... خانه باغ يادت هست؟ زبان باز كرده بودي،التماسم ميكردي به اشتباهت...يا كه اشتباهي؟! مگر همين ديشب نبود كه جان بي جانت را به برف سپردم و يا پريشبي كه... اينجا چه ميكني پس؟! لخت بر سر دار و فحش بر لبت مدام،كَرَم اين وقتها من...چهارپايه را كه پس ميزنم از امتداد دو پاي كشيده ات،تمام وجودت گريه ميكنند.لزج ترشح ميكني از بهشت اندامت و چكه چكه انگشتان لخت پاهات ميچكند پايين آن را . تقلا كه خستهات ميكند بوسه بر حلقه ميزني و چپ چپ نگاهم ميكني،چيزي نميگويي،حتي يك كلمه و من ياد شعر ميافتم،گريه ام ميگيرد،بلند زار مي زنم ...
سقط كن اين كودك ناقص درون يادت را
من را
و من نامت را ليلي
عشقت را
از مغز استخوانهاي گر گرفتهام
از چشمان كور ِ خاك برسرم
كه جز تو را نميبينند؛
مجنونت نميشوم ديگر
تمام كن
بيا فراموش ِ هم شويم
تا به عجز و لابه ننشسته است
اين مرد معتاد به خواستت،
به احتكار بكش نوازشت را
مرا يتيم دستهايت تمام كن
برو
دربست مينشيني تا خانه و من از آينه بهجا ميآورم تو را،حتي با آن رنگين كمان دست بافي كه بيش از نيم ِ صورتت را پنهان كرده است.خستهاي انگار و چشمهايت بيشتر از هميشه.دوباره لنز عوض كردهاي.شب است،مه جاده را گرفته است و تو خوشبختانه هنوز نفهميدهاي كه از راه خانهات دور شدهايم.غُر ميزني به مه كه سرعت رسيدن را گرفته است و من به نشانه ي تاييد لبخندي به آينه نثار ميكنم.جاده اي را ميشناسم كه زير يك پل قديمي تمام مي شود.چهار چرخ ماشين رو خاكي ِ جاده كه جفتك مي اندازند تازه هول برت مي دارد."اشتباهي نرويم ؟!" هنوز نشناخته است مرا پس از اينهمه عشقبازي.سري را به تاسف ميتكانم و پدال ترمز را گاز ميگيرم:" رسيديم "...ماتش برده است،شك دارد از اينكه ميتواند پياده شود،آرام دست به دستگيره برده و در را باز ميكند،دوپايش به زمين كه ميرسند پا ميگذارد به فرار،پشت رل سيگاري ميگيرانم و چشمهام را ميبندم،سه پك بيشتر نزدهام كه ديوانه وار از همان دري كه پا گذاشته است به فرار،داخل مي شود.تند نفس نفس مي زند و آنطرفتر سگي نيز..." هول شدم،كرايه ماشين يادم رفت.بفرماييد...".انگار نشنيدهام و نديدهام دست لرزاني را كه پر از اسكناس بود،دود هوا ميكنم هنوز.گريهات ميگيرد و شورابه از ميان آرايش غليظ صورتت سُر ميخورد،از آينه انگار زخمي روي گونههات كشيدهاند.روي همان صندلي عقب تاب ميآوري مرا و گريه خيست ميكند.توان كلمهاي حرف زدن را نداري و من حالم بههم ميخورد از اين همه ضعف.چنگ مياندازم به موهات و محكم ميكشانمت روي خاك،تحمل حقارتت را ندارم،قفل سنگين فرمان را كه بالا ميآورم گريهات مي بُرد.با لباني كه به هم قفل شدهاند فرياد مي زني با تمام درون و چشمهاي توست زبان اين التماسها.داد ميزنند از ميان سيل خوني كه از ريشهي گيسوانت ميجوشد...خسته ميشوم از اينهمه بالا و پايين آمدن دستهام.ميله را به سويي ميافكنم و به تماشا مينشينم جان كندنت را،با سيگاري گاه به لب و گاهي ميان دو انگشت.چند سگ آنطرفتر له له زنان به راز بقا نشسته اند ...
بيصداي ناب تو خواب از سرم مي پرد هر شب . فردا باز از كنارم خواهي گذشت،ميدانم.كي تمام ميشوي عشق من ؟!
بير:
ايكي:
اوچ: هِچ،فقط... ایچیمده بوشلوق یارانیر شهر بویو...یوخلوغون بیر پیچاق اولوب،کسیر بوتون اومودومو،دیلیم – دیلیم...
+
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 14:32 توسط کامران فریدی
|