1
حالا كه رفتهاي
«سلام»
چقدر از تو دور بودم خداي من
2
حالا كه رفتهاي
خدا كند كه بميرم
پيش از آنكه از خيال چشمهاي تو
پير شود جوانيم
3
حالا كه رفته اي
دلم بيشتر از هميشه ميتپد
براي تو
انگار كه عشق با رفتنت تازه جان گرفته است
4
حالا كه رفتهاي
كل دنيا
مرخصي گرفته اند براي خراب شدن روي سرم؛
چه خوب كه ويرانيم را نميبيني بانو
5
حالا كه رفته اي
تمام مي شود قصههاي شهرزاد شعر من
به خانهاش نميرسد
اين كلاغ بيخانمان
مثل تمام قصهها خوب من
6
حالا كه رفتهاي
حالا كه گل نميدهد اين حس دربدر
گس ميشود وجود عاشقم
تلخ ميشود زبان شعر من
از همين
حالا كه رفتهاي
پ.ن : تمام شد،نمينويسم اين "حالا كه رفتهاي"ها را ديگر... به نو شدن نياز دارم، شايد از همين خانه شروع كردم.
خواب تو را می بیند
دو چشم خسته از جوانیم هر شب
که روزها معشوقه ی دیگرانی
به احتکار نشسته ای و آنچنان گران
که به چشممان نمی آیی
تف به گور آفتاب
به گور روشنی
که روزهای من
تمام لحظه ها را در انتظار شب نشسته اند
عطر سیب باغهای بهشتی
تو خورشید مسجلی بر شبانه های من؛
خود عشقی و با تو من
غریبه ام از تمام واژه های تلخ
بانوی من
به اعتراف این خونِ در درون دیده ام
من نه ابلهم
نه احمق و نه ساده لوح
عاشقم
و چشم به راه برگشتنت گرو گذاشته ام
1
حالا كه رفته اي
به شعر چشمانت قسم
خسته ام از بس شاعرت شدم
ول كن اين پاپتي را
جان مادرت
2
حالا كه رفته اي
به درك
فقط اين مني كه عاشقت بود را
پس بده لطفا
3
حالا كه رفته اي
از اين مثلث
يك خط بيشتر
نمانده است
مني كه بي تو
يكراست به خدا مي رسم
حسب الامر شازده خانوم مي نويسيــــــــــــــم :
الف) آرزوي محال
بير : كودكيم را كه وقتي بزرگ ميشوم از سر ناچاري ، گول صداي دورگه ام را نخورم و...عاشقت نشوم ديگر بار
ايكي : عاشقت نشوم ديگر بار تا كه بمانم و بميرم جهان بي تو را ...
اوچ : جهان بي تو را اينچنين شاعرت نشوم كه هي كم بياورم از تمام واژه ها تو را ، هي كم بياورم تو را
دورد : تو را دلتنگ نشوم مدام در تمام لحظه ها
بش : لحظه ها كه امانم را بريده اند و نبرند كاش و خوابم كه هر شب تو را مي بوسم در پرده ي خيالش بانو
ب) دعوتيها
همونايي كه سارا شاهدی دعوت كرده
*
آرزوهایم را
به ضریح گیسوانت گره زده ام
شاید چاره ای شود برای بخت خفته ام
و بالهایم را به شانه هایت
که از حوالی چشمهای تو بیشتر
پرنده نشوند
جانم را نیز به دستانت
که بفهمی
من
آدم نمی شوم بی تو
که ببینی
آزادیم را برایت سر بریده ام .
**
خواستم ببوسمت
تا جادو کنم تو را
برای خواستنم؛
اما نشد
تو تا اجابتم کنی
از خجالت آب رفته بودی عزیز من
نبودی دیگر
نبودی
مدتهاست که نیستی
و من بی بوسه ی تو
عزراِییل را به خواب می بینم هر شب
***
آمبولانس پشت در
بیهوده جیغ می کشد
من
خون تمام کرده ام
از آغاز رفتنت
به انتها رسیده ام بانو
نبودنت مرا خودکشی کرده است
که زندگی
در هوایی که پس نمی دهد تو را به من
بدرد لای جرز می خورد وبس
بانوی من
1
حالا كه رفته اي
لجم ميگيرد از اين تختخواب
از اين خانه
كه بوي تعفن ميدهد
بي عطر حظور تو
از اين شهر
از اين كشور
كه قانوني براي رسيدن من به تو وضع نكرده است
2
حالا كه رفته اي
ساعتها به اين ميانديشم
كه چرا زنده ام هنوز؟
مگر نگفته بودم كه بي تو ميميرم؟
خدا يادش رفته است مرا بكشد
يا تو قرار است برگردي بانو؟
3
حالا كه رفته اي
قلم شود دست شاعري كه
خدا را
به عشقت فروخت خواب من
پ.ن: تندیسمان به جايي نرسيد . حق يا ناحق دريغ از تقديري كوچك . شايد وقتي ديگر...
پ.ن : عيد سر تاسر به كامتان
بدبخت و فلکزده
مثل مرغ عشق در قفس
مچاله می شود لحظه های آبیم
بی خواب و بیقرار
نشسته بر ایوان سرد انتظار
بی تو اما
پر از تو ام
ناجی حس زیبای مرده شور برده ام
نقش اول تمام شعر های غمباد گرفته ام
خواهشا و با عرض معذرت
گم شو از
اینروزهای پاچه گیر سگ مصبم
ول کن این جگر سوخته را
پابکش از چشمهای پینه بسته ام
استخوان در گلوی من
اعتراف می کنم
که من
خرم
و با اینکه بارها گریسته ام
بر زخمیه دستهای پدرم
شعری برایش اما هنوز نگفته ام
و احمقانه
در بدر
هنوز بدنبال واژه ای
در پی تصویری ناب
برای سرودن از توام
شعری نابتر بدهکار توام پدر
به شرطی که این پتیاره ی مریض قرن
این کابوس شیرین آغوش مردانه ام
دست بردارد از سر دلم
اینروزها به اندازه ی حماقت تمام مردان عاشق
از عشق خسته ام
حالا که رفته ای
از این آسمان نه کفتر می آید
نه دختر
ابایبلند فقط
که حکم به سنگسارم گرفته اند؛
بی تواحتمالا
خدا شوخیش گرفته است
وازقدیمی ها:
1
حالا که رفته ای
سرم را رو به قبله می گذارم و
آرام می خوابم
تا دوباره صدایم نکنی
بیدار نمی شوم
بانوی من
2
حالا که رفته ای
دلم برای تو
بیشتر از خودم می سوزد
فکر می کنی
کسی به اندازه ی من
دوستت خواهد داشت؟
3
حالا که رفته ای
من هم خداحافظ
خوبیت ندارد عزرائیل را
بیش از این معطل کنم
پ.ن1:این عزاداریها برای هر کسی و هر چیزی هم که باشد برای حسین و آزادگیش نیست.این را مطمئنم
پ.ن2:اونی که شعر پست قبلی تقدیمش شده بود تو یه سانحه تصادف مادرشو از دست داده و خودشم وضعیت چندان خوشی نداره...تسلیت میگم وآرزوی سلامتیشو دارم.
پ.ن3:اینهمه سختی و مصیبیت تو این کشور پر از منابع و ثروت لیاقت تک تکمونه از بس بی عرضه و بی بخاریم.
پلک میزنی و من
پرنده می شود دلم
و پر می کشد وجود بی نهایت عاشقم
برای لحظه ای بوییدنت،
عطر بهار نارنج می دهی خاتون
شراب کهنه ای،
از تو مست می شود
ذوق شاعرانه ام
پلک می زنی و خواب می شود
جهان جنگ
صلح می شود میان مردمان بر دست تفنگ
پلک می زنی و ذوب می شود
شهوت وحشی مردان هیز چشم
مردان تشنه ی آغوشت
مردان آشفته
پریشان
پریده رنگ
و من
دوباره عاشقت می شوم کبوتر آشتی ام
پلک می زنی و خدا
دوباره خلق می کند
هر چه آفریده بود
جز تو را
و من که از دستهای تو شکل میگیرد پیکرم
پلک بزن که بی نو ر چشم تو
من خاکستر ِسوار بر گرده ی بادم
پ.ن1:این شعر برا رفیقی بود که رفاقت ندانست و نه توانست.
پ.ن2:خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد.
پ.ن3:شب یلداتون خوش...
حالا که رفته ای
مرد شده ام؛
بسته بسته سیگار می کشم
تا تو را دود کنم در خیال خسته ام
پ.ن1:واس خاطر اینکه دو ماه نبودم و باز واس خاطر اینکه احساس میکنم عریضه زیادی خالیه،سه تا از"حالا که رفته ای" های مرحوم وب قبلی رو میذارم باز:
1
حالا که رفته ای
نه گريه ميکنم
و نه خودکشی
ديوانه هم نميشوم
فقط کمی دلم ميگيرد
و بعد
ميميرم بانو
2
حالا که رفته ای
با اجازه بزرگتر ها
«بله»
با خاک ازدواج ميکنم
وقتی قرار است تو نباشی
3
حالا که رفته ای
انقدر گريه ميکنم
تا دنيا را آب ببرد
احساس بی در و پيکر مرا نيز
مرده شور
پ.ن2:زندگی مثل یه روزنامه است،تلاش کن خودت سر تیترش باشی وگرنه ازت هر جور که می خوان خبر میسازند
پ.ن3:امروز آخرین روز 25سالگیمه.جالبه،25سالمه و هنوز نه رییس جمهور شدم،نه توپ طلا بردم و نه اسکار...نه جهان را تکان دادم و نه سر تیتر مجله تایم شدم،هیچی نشدم من متاسفانه،هیچی و باید برا روزای تولدی که هر سال زودتر از پارسال میرسن مراسم عزا دست و پا کنم نه کیک و شمع وهزار کوفت دیگه...
از چشمهای مرد عاشقی
شروع شده است که
تمام درختان را گریسته است
در سوگ رفتنت.
برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهمم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
...