|
|
|
|
دلم هوای تورا می کند هر صبح وقتی بجای دستهای نوازشگرت بر روی گونه هام وقتی بجای صدای مهربان تو در لاله ی گوشهام که نرمِ نرم می خوانند : - بیدار شو نازنینم بیدارشو ببین ساعت از وقت گذشته است - با صدای دلخراش گوشی از خواب می پرم بدون تو پ.ن : دوستان گرامی اگر حوصله شان کشید مرحمت نموده به لینک زیر ورود نمایند و جمله کوچکی به صورت «رای میدهم» در قسمت نطرات بنگارند همراه با نام و نام خانوادگی و آدرس ایمیل.باشد که رستگار شوند. 1 حالا که می روی مست کن دل مرا کمی فقط بخند بعد برو 2 هربار که تصمیم به پرهیز گرفته ام دستی مرا به لبهایِ شیرینِ تو زنجیر کرده است؛ من می ترسم از سرطانی که در بوسیدن توست . 3 من به هیچ سیگاری نه نگفته ام بعد از تو ؛ آتش می زنم دودمان تنهایی را و آه می کشم ! 4 باید پاره کرد سوزاند به آتش کشید برگه هایِ لجن گرفته یِ تقویمی که یادش رفته است تاریخِ برگشتِ تو را ثبت کند!
5 نیستی و من بی بوسه ی تو عزرائیل را به خواب می بینم هرشب ! پ.ن : سال جدیدتان همیشه بهاری عشق من پ.ن : به سپهر نعمت الهی و مهتابِ بلند بالایش که در چنین روزی بدنیا آمد .
1 بی تو 2 بی تو 4 5 بی تو
1 شعر 2 3 شعر 4
شعر 5 شعر
5
1 بی تو روزهایم را قرقره می کنم شبهایم را پاشویه
2 بی تو خانه ای متروکم با سقفی ویران دیواری لرزان و دلی مجروح از سنگهای کودکانه ای که بعد از رفتنت مرا درهم شکستند .
3 بی تو روزگارم را سیاهی ول نمی کند موی سرم را سپیدی
4 بی تو ماشین کهنه ی بی صاحبی هستم با چهار چرخ پنچر بی موتور بی فرمان بی آینه ... و صندلیهایی که کودکان با تیغ دریده اند
5 بی تو شعرهای کوتاه من هجای بلندی هستند از دردهای بزرگم 1 بی تو باد در کدام گیسو بوزد بانو ؟! نگفته ای بدون گیسوان تو طوفان می شود در دلم ؟! ندیده ای ویران می شوم بی تو ؟! 2 بی تو تن ِ بی جانِ رویاهایم را در آغوش می فشارم و زار زار گریه می کنم هر شب 3 بی تو هیچ چیز دیگری مرا مرد نمی کند حتی سیگار 4 بی تو در خوابهای شعله ورم جگر کباب می کنند جاده ها 5 بی تو کجای شعر را به بوسیدنت مجاب کنم؟ 1 نگاه خانه خرابت را از چشمهایم دریغ نکن ویران میشود تمام زندگیم 2 سهم من از تو دلتنگیِ بی پایانیست که روزها دیوانه ام میکند شب ها شاعر
3 مرا کجا رها کرده ای که پیدا نمیشوم بی تو؟! 4 جهنم جهاني ست که از خیال تو خالی باشد 5 به تو نمیرسم هم راهم را از تو کج نمیکند 1 2 3
كه هر دمش شعله ميزند به هستيم؛
تنهايي هيولاي هفت سريست كه آتش افروخته در جان من؛
بي تو خواب هر شبم تويي انگار كه تابوت ِ عشق ِ نافرجام ِ روزهاي رفتهام؛
در من اينروزها مرگشبيه لاشهاي ايستاده خانه كرده است؛ كفن كرده روح سركشم را درون گريههاي شبانهام؛
در من اينروزها شاعري مرده است كه دوست داشتن بلد نبود شاعري كه سالهاي سال عاشقانه ميسرود ؛ اينروزها مستي از لبم ميچكد مدام بي چشمهاي تو دود سيگار ميدود در رگم؛
بير : شعر تازهء مرا درد گفته است ، درد هم شنفته است ... ايكي : در آيينه خبري از من نيست ، بي تو گم شدهام ...
نام ِ تو نه در بهار ميگنجد كه شكوفهي گلگون رخسارهات تمام روزهاي سال را گل ميدهد نه در تابستان كه گرمُ داغ ِ پيچاپيچ ِ آغوش شهوانيت ذوب ميكند تمام مرداد را نه در پاييز كه در پيالهي چشمهاي تو باد سرخ سبز ميوزد و نه در زمستان كه هيچوقت يخ نميكند هواي لبهاي آتشين تو
فصل پنجم شاعرانه هاي من نام ِ تو عشق خوانده ميشود
بير: پاييز رسيد جان من،بدون لحظهاي معطلي؛تنها ما بوديم كه معطل مانديم. 1 صداي اذان ميآيد صداي محزون پيرمردي كه سالهاست مرا از خواب تو تا خدا ميبرد ؛ دلم بيقرار دو ركعت نمار مي شود هر سحر
2 آمدنت را كدام گل شكوفه ميدهد بگو تا پاييز را معطل كنم اينروزها پر از دوست داشتنم فقط بگو كي؟
3 رفتنت را كه شاعرم كند نميخواهم؛ رفتنت را نميخواهم شعر من از آمدنت بگو
بير: به دورها بينديش به سالهايي كه ميآيند.به روزهايي كه رخت و تخت و خوابمان يكيست. ايكي: ما دو پرندهايم بر شانههاي انسان كه از خدا فرصت كمي دوست داشتن گرفتهايم . اوچ: من شاعر كلمههاي رفتن و جدايي و نداشتنم،نه آمدن . دورد: از آمدنت بگو
۱ خدا کنج لبش خال عشق نشسته است که روح این مردمان جسم گم میکند دم به دم
۲ من شاعرم و تو خود شعر بخند تا دیوان چشمهایت را کتابی کنم پر از عشق
۳ خندهام میگیرد به چتری که تمام تابستان را گوشهای خاک میخورد و باران که می بارد فقط بدرد شعر
۴ لبهای شکل خندهات را خدا کجای چشمهای من جا کرده است که هر نمازم به اقتدای توست ؟!
۵ خندهات شاعرم می کند حتی اگر مال مرد دیگری باشد
بیر : هر وقت قرار است بیایی ، شعر طلاقم می دهد
شبيه حرف مردمي بدون روسري گره كه باز ميكني آب ميافتد لب پياده رو سست ميشود پاي عابري كه ايمان در پيشانيش به چرك نشسته است همه از اندام تو حرف ميزنند اینجا قانون این است تو يك فاحشه اي وقتي زيباتري وقتي كه خوب ميخندي
گره كه باز ميكني شماره ميشود تنفسم باد بي پدر جز در آغوش گيسوان تو نميوزد بيچاره ميشوم از تماشاي خندهات كم ميآورم تو را مدام جان ِ پر غرور؛ من كلوخي فرسوده ام كه راضيام به سهم ناچيزي از تو از زيباييت همين تماشا و ويراني عشق من وقتي خدا هم در گيسوان تو معطل است
به كامران فريدي و ديگر خائنين هر شب خواب مي بينم آن لحظهاي كه بودنت را به آتش كشيد . انگار منتظر ايستادهاي كه من از در پا بگذارم به حياط و تو شروع كني به داد زدن :"ديدمت كثافت ، با اون سياهموي سياهچشم كه پوست سفيدش ذوق ميكرد تو چشمات ، با اون هرزهي خيابونگردي كه تا سوار ماشينت شد لباتو به دندون كشيد ، ديدمت نامرد، گازشو گرفتي و من چند متر عقبتر گريان سوار ماشيني شدم كه بوق پشت بوق روي خط اعصابم راه مي رفت ..."دلشورهام بي دليل نبود . تمام راه را دويده بودم كه پيش از اتفاق كنارت باشم اما... براي باورش قسم حضرت عباس بخور،افاقه نكرد هزار بار..."گُه خوردم رويا ، غلط كردم ، نفهميدم . بيا ، جان مادرت فقط يكي ، آبم نميخواد، يكي از قرصاتو بخور و بعد هر چي تو ميگي ، اصلن خودم روشن ميكنم اين كبريتو . تو فقط بخور، بخور رويااااااااااا"... من خسته نبودم ، دلگير نبودم ، جانم به لبم نرسيده بود از اينهمه حرف ، شايعه حتي واقعيت . خائن تو نيستي كه اين آتش كفارهي خيانت من است كه اگر آغوش تو را تمام مردان اين شهر چشيده باشند باز تو فرشتهي پاكيهايي ... و آتش زبانه مي كشد . هر شب خواب ميبينم آن سياه موي سياه چشم را كه پوست سفيدش ذوق ميكرد توي چشمهام . عذاب من از همان لحظه آغاز مي شود كه كار را تمام ميكنم . دلشوره خورهي جانم مي شود . من تمام جانم را عاشقت بودم و تن ِ غريبه را بو كشيده ام،چرا باختهام خودم را هنوزم كه هنوز است نميفهمم ... نميدانم كه بند كفشم را بستهام يا اينكه زيپ شلوارم را كشيدهام ، فقط ميزنم بيرون ، حتي يادم ميرود ماشين را . ميدوم ، تا جاييكه جان دارم ميدوم . چقدر كم دارم تو را در اين لحظهها . به دلم افتاده است كه گرياني ، به دلم افتاده است كه بيقراري ، من ... من عاشق توام رويا ، حتي اگر تمام دكترها جوابت كنند ، با همه ديوانگيت . تو را بخدا كمي صبر كن فقط ، چيزي نمانده تا برسم ، دوستت دارم ... هر شب خواب ميبينم بيچارگيم را ، آن عذابي را كه بايد ميكشيدم و كشيدم . باور كن من از تو ، از زنم غمگين نبودم كه بارها و بارها با مردهاي غريبه ديده بودنش ، نه گلم ، نه روياي من ... نه عصباني بودم و نه ناراحت ، حق مي دهم به مرداني كه مدام تو را بُر مي زنند از من ، زيباي من . آنهم در اين حال ِ نزارت ، وقتي كه ميبُري از همه و يادت مي رود قرصهايي كه بايد آرامت كنند تا تو هي نَهانگاري كه باز گم كردهاي مرا و راهي خيابانها شوي يا به اشتباه دست مردي را بگيري و بياوري داخل اين خانه،اين حياط و او ... نه ، من اينها را خيانت نمينويسم . هر شب خواب مي بينم كه آب شور چشمم سيلي شده است كه تنها خودم را مي برد ، تو شعله ور ايستادهاي و مي خندي به من كه تقلا ميكنم . دستم به جايي بند نيست و دستان تو آتش كشيدهاند به هر چه بند . خورشيد شدهاي وسط حياط و زبانه ميكشد دردهايت ... خواب ميبينم كه آتش كشيدهاي به بالهايت و آرام آرام پر ميزني . شعله با ابريشم حرير موهايت بازي ميكند و لبان تو واژهي دوستت دارم را هجٌي . ديگر نياز به هيچ قرص و دارويي نداري عشق من . آرامتر از هميشه دور مي شوي از من و من پير مي شود دلم ، يتيم ميشوم، خانه آوار ميشود بر سرم ، منكه جز آغوش تو ماوايي نداشتم روياي من ...
بير: به ياد پردیس کریمی و داستانهاي ماندگاري كه مي نوشت ايكي: عشق دوباره قرباني داد ، كاش كمي قويتر بود حسن ... |
|